در جستوجوی زندگی زیر آوار جنگ : روایت امدادگر و سگ زندهیابش از 12 روز ماموریت سخت در تهران
22:06 14.03.2026 (بروز رسانی شده: 22:10 14.03.2026)

© telegram ir_sputnik
/ اشتراک
در جستوجوی زندگی زیر آوار جنگ : روایت امدادگر و سگ زندهیابش از 12 روز ماموریت سخت در تهران
به گزارش خبرنگار اسپوتنیک در تهران، در نخستین ساعتهای آغاز درگیری، خبرها به سرعت در میان نیروهای امدادی پیچید. تماسها و پیامهای آمادهباش یکی پس از دیگری میرسید و تیمهای تخصصی برای اعزام آماده میشدند. در میان آنها، تیم آنست هلال احمر گیلان نیز باید خود را برای مأموریتی طولانی آماده میکرد؛ مأموریتی که مقصدش تهران بود.
به گزارش خبرنگار اسپوتنیک در تهران، در نخستین ساعتهای آغاز درگیری، خبرها به سرعت در میان نیروهای امدادی پیچید. تماسها و پیامهای آمادهباش یکی پس از دیگری میرسید و تیمهای تخصصی برای اعزام آماده میشدند. در میان آنها، تیم آنست هلال احمر گیلان نیز باید خود را برای مأموریتی طولانی آماده میکرد؛ مأموریتی که مقصدش تهران بود.
ابراهیم سیاهرنگ، یکی از اعضای این تیم، از همان صبح نخست در جریان قرار گرفت که باید آماده حرکت باشد. تجربه مأموریت جنگ 12 روزه را داشت، اما میدانست هر حادثهای چهره متفاوتی دارد.
او میگوید: شنبه صبح که جنگ شروع شد به ما اعلام کردند و آمادهباش شدیم. روز یکشنبه گفتند تهران به تیم آنست نیاز دارد و ما حرکت کردیم. تا شب در راه بودیم و شب به تهران رسیدیم. از همان لحظه کار ما شروع شد.
روز اول به پنج یا شش نقطه رفتیم که هدف حمله قرار گرفته بودند. بعضی جاها تخلیه شده بود و نیازی به جستوجو نبود. من همراه یکی از همکارانم و سگم کار میکردم. اسم سگم هکتور است. قبل از این جنگ تلاش کرده بودیم او را آماده کنیم. جنگ قبلی کوچکتر بود و این یکی تجربه اول جدی هکتور محسوب میشد."
هکتور هنوز سگ جوانی بود و تجربه زیادی نداشت، اما در همان مأموریتهای نخست توانست توانایی خود را نشان دهد. سیاهرنگ میگوید: "با توجه به سن و تجربه کم، هکتور خیلی خوب کار کرد. در چندین نقطه جستوجو انجام داد و پیکرهایی پیدا کرد. شدت انفجارها خیلی زیاد بود. آسیبها خیلی شدید بود و ما موردی از زندهیابی ندیدیم. اما در جستجو و یافتن پیکرها، هکتور کمک زیادی به ما کرد.ما دوازده روز در تهران بودیم. در این مدت صحنههای خیلی تلخی دیدیم. در چند نقطه مختلف، هکتور شش پیکر را پیدا کرد. بعد از مدتی هم به خاطر خستگی سگم، تیم جایگزین آمد و ما برای ریکاوری به رشت برگشتیم.
مقایسه این مأموریت با تجربه جنگ قبلی برای او اجتنابناپذیر بود. امدادگرانی که پیش از این نیز در شرایط مشابه حضور داشتهاند، معمولاً میتوانند تفاوت شدت حوادث را به خوبی درک کنند. از نگاه او، این بار همه چیز شدیدتر بود؛ از قدرت انفجارها گرفته تا میزان آسیب سازهها: "وقتی داشتم راهی تهران میشدم، تصور میکردم که همه چیز مثل جنگ قبلی خواهد بود. اما این بار نسبت به جنگ قبلی خیلی شدیدتر بود. قدرت انفجارها خیلی بیشتر بود و آسیبها هم سنگینتر. در جنگ قبلی چند مورد زندهیابی داشتیم، اما این بار بیشتر پیکر قربانیان پیدا میشد.
خستگی، بیخوابی و فراخوانهای پیدرپی، فشار زیادی بر نیروهای امدادی وارد میکرد: "از همان لحظهای که حرکت کردم فکر میکردم با تجربهای که دارم مدیریت شرایط آسانتر باشد، اما این بار شدت آسیب خیلی بیشتر بود. شبها تقریباً نمیخوابیدیم. هنوز استراحت نکرده بودیم که دوباره آمادهباش میشدیم و باید به محل دیگری میرفتیم.
برای سیاهرنگ و اعضای تیمش هم خطر تنها در آوار نبود. آنها نیز از احتمال انفجارهای دومرحلهای در امان نبودند؛ موضوعی که کار امدادگران را بسیار خطرناکتر میکرد. با این حال تیمهای جستوجو مجبور بودند به دل همان خطر بروند: "روز دوم اعلام کردند که بمبها دو مرحلهای است و باید خیلی بیشتر مراقب باشیم. هم باید همان دقایق اول، برای جستوجو میرفتیم و هم باید ریسک میکردیم. ممکن بود هر لحظه دوباره انفجار رخ دهد. با این حال ممکن بود که فردی هم هنوز زنده باشد و نمیتوانستیم صبر کنیم.
ابراهیم سیاهرنگ از احساسی که داشت گفت: دوستانم میگفتند برگردید، اما ما گفتیم اگر بخواهیم برگردیم پس آموزشهایی که دیدهایم برای چه زمانی است. الان وقت ماندن است. بچهها حتی میگفتند تا پای شهادت هم هستیم، چون مردم چشم انتظار کمک هستند؛ یک بار کسی به من گفت وقتی حادثهای رخ میدهد و یک نفر از خدا کمک میخواهد، آن لحظه شاید قرعه به نام شما بیفتد که بروید و کمک کنید. من همیشه با خودم فکر میکنم اگر برای کمک میروم، شاید این یک موهبت الهی باشد که به من گفته شده بروم. یعنی خدا مرا انتخاب کرده که به کمک آن فرد حادثه دیده بروم. همین فکر باعث میشود که با انگیزه قوی رو به جلو حرکت کنم و در میدان باشم.
با وجود تمام سختیها، او میگوید اگر دوباره چنین مأموریتی پیش بیاید باز هم حاضر خواهد شد. برای بسیاری از امدادگران، این کار فقط یک وظیفه شغلی نیست؛ نوعی مسئولیت انسانی است: "صد در صد اگر دوباره لازم باشد باز هم میآییم. حتی اگر ما بمانیم و بقیه دوستانمان برگردند. تا جایی که توان داشته باشیم و مفید باشیم در میدان میمانیم."
در طول مأموریت، حتی سگ زندهیاب او نیز آسیب کوچکی دید.
اما همانجا درمان شد و کار ادامه پیدا کرد: "فقط یک آسیب کوچک برای پای هکتور پیش آمد که همانجا پانسمان کردیم و کار متوقف نشد."
ساختمانی پنجطبقه فرو ریخته بود و طبقات بالایی روی طبقه سوم آوار شده بودند. دسترسی سخت بود و کوچههای تنگ کار آواربرداری را کند کرده بود: "یک ساختمان پنج طبقه مسکونی بود که طبقه چهارم و پنجم روی طبقه سوم آوار شده بودند. یک آقایی همسر و فرزندش داخل خانه بودند و مادرش هم در همان ساختمان بود. عملیات آواربرداری در آنجا به دلیل شرایط سازه و خطر ریزش، چند روز طول کشید. در تمام این مدت آن مرد در نزدیکی محل مینشست و چشم به عملیات ما میدوخت. هر بار که به محل میرفتم او را میدیدم. تا روز سوم هر بار که میرفتم، آن آقا را میدیدم که نشسته و گریه میکند. بعد اعلام کردند که روز سوم فرزند خردسالش پیدا شده و روز پنجم هم همسرش. دیدن آن مرد برایم احساس سنگینی به همراه داشت؛ احساسی از ناتوانی در برابر درد انسانی که عزیزانش را از دست داده بود. هر بار او را میدیدم حس عجیبی به من دست میداد؛ حس پوچی که چرا نمیتوانم کاری بیشتر برایش انجام بدهم. دلم میخواست باری از دوشش بردارم، اما کار ما باید خیلی آهسته انجام میشد.
سازه ناپایدار بود و کوچکترین اشتباه در آواربرداری میتوانست باعث ریزش بیشتر شود. در چنین شرایطی عجله ممکن نبود؛ اگر آوار اشتباه برداشته میشد، ممکن بود کل کوچه و خانههای اطراف خراب شود. تله آوار خیلی خطرناک بود. اما آن تصویر هنوز در ذهنم مانده است؛ مردی که در میان آوار خانهاش قدم میزد و به دنبال نشانهای از زندگی میگشت. البته همین صحنههاست که باعث میشود در کارم متوقف نشود. مدتهاست تصویر آن مرد با من مانده است. همین صحنهها انگیزه میشود که در کارم سریعتر پیش بروم و هیچ وقت متوقف نشوم.
ما را در سایت و تلگرام اسپوتنیک دنبال کنید
Sputnik Iran | Telegram
ما را در سایت و تلگرام اسپوتنیک دنبال کنید
Sputnik Iran | Telegram