https://spnfa.ir/20260312/از-عروسکهای-خاکگرفته-تا-فریاد-خانوادهها-روایت-یک-امدادگر-از-صحنههای-دردناک-تهران-28602621.html
از عروسکهای خاکگرفته تا فریاد خانوادهها؛ روایت یک امدادگر از صحنههای دردناک تهران
از عروسکهای خاکگرفته تا فریاد خانوادهها؛ روایت یک امدادگر از صحنههای دردناک تهران
اسپوتنیک ایران
محمدیاسین جعفری سرخی، امدادگر پایگاه امداد و نجات جوارم در شهرستان سوادکوه، از روزهایی میگوید که در جریان حملات اخیر راهی تهران شد و یازده روز در میان آوار... 12.03.2026, اسپوتنیک ایران
2026-03-12T19:21+0330
2026-03-12T19:21+0330
2026-03-12T19:21+0330
گزارش و تحلیل
https://cdn1.img.spnfa.ir/img/07ea/03/0c/28602763_0:0:1273:716_1920x0_80_0_0_205fd446eb705b8a38c063ea84c79382.jpg
محمدیاسین جفری سرخی، امدادگر پایگاه امداد و نجات جوارم در شهرستان سوادکوه مازندران، یکی از نیروها بود که از روز دوم جنگ عازم تهران شد. او درباره آن روزها میگوید: "از روز دوم جنگ به تهران اعزام شدم تا بتوانم کمک کنم و مفید باشم. یازده روز در تهران بودم و در صحنههای مختلف عملیات حضور داشتم. بیشتر مواقع شبانهروز در حال کار بودیم و تقریباً فرصتی برای استراحت نداشتیم. شدت حملات زیاد بود و مدام از یک محل حادثه به محل دیگر اعزام میشدیم. صحنههایی که میدیدم واقعاً دردناک بود و برایم خیلی سنگین بود." عروسکهایی میان خاک و آوار در عملیاتهای جستوجو و نجات، گاهی کوچکترین نشانهها عمق فاجعه را آشکار میکند؛ نشانههایی ساده مثل یک کفش کوچک، یک دفتر مدرسه یا عروسکی که زیر آوار مانده است. این تصاویر برای امدادگرانی که در صحنه حضور دارند، بسیار تکاندهنده است. جعفری سرخی یکی از تلخترین لحظات حضورش در تهران را چنین روایت میکند: "یکی از سختترین صحنههایی که دیدم زمانی بود که میان آوارها با عروسکهای بچهها روبهرو شدم. وقتی اسباببازیها و عروسکهای کودکان را دیدم قلبم لرزید. همان لحظه عمق فاجعه را درک کردم. این صحنهها را دقیقاً در اولین ورودم به محل انفجار دیدم. ساختمان مسکونی بود و چند ساختمان کنار هم کاملاً آوار شده بودند. کار ما این بود که وارد ساختمانهای تخریبشده شویم و افراد زنده یا پیکر شهدا را از زیر آوار خارج کنیم. اما وقتی میدیدم بچههای کوچک هم قربانی این حملات شدهاند، واقعاً برایم خیلی سخت و دردناک بود." مواجهه نزدیک با واقعیت جنگ این امدادگران هلال احمر در طول سال در حوادث و بحرانهای مختلف حضور داشته است. از سیل و زلزله گرفته تا تصادفات و سوانح طبیعی. با این حال، صحنههای جنگ و حمله به مناطق مسکونی برایش تجربهای متفاوت و بسیار سنگین است: "در جنگ قبلی خیلی اصرار داشتم که به تهران اعزام شوم، اما آن زمان شرایطش فراهم نشد و نتوانستم بیایم. این بار توانستم به تهران بروم و عمق جنگ و حملات را از نزدیک ببینم. من امدادگر هستم و در صحنههای بحران زیادی حضور داشتهام، اما صحنههایی که در این روزها دیدم واقعاً متفاوت و بسیار دردناک بود. چون دشمن خارجی به خاک کشور ما تجاوز کرده بود و مردم بیگناه در خانههایشان کشته شده بودند. دیدن این صحنهها برای هر کسی سخت است." جستوجوی عزیزان در میان آوار در بسیاری از عملیاتها، خانوادهها نیز در نزدیکی محل حادثه حضور داشتند. کسانی که با اضطراب و امید چشم به عملیات دوخته و منتظر بودند خبری از عزیزانشان پیدا شود. جعفری یکی از این صحنهها را در میدان رسالت تهران به یاد میآورد: "در میدان رسالت هم وقتی خانههای مسکونی هدف قرار گرفته بود، به محض ورودم چندین عروسک و اسباببازی دیدم. همان لحظه فهمیدم که در این ساختمان هم احتمالاً با کودکان قربانی زیادی روبهرو خواهیم شد." او با اندوه از خانوادههایی میگوید که در کنار آوار ایستاده بودند: "از همه دردناکتر خانوادههایی بودند که جلوی آوار میآمدند و دنبال فرزند یا یکی از اعضای خانوادهشان میگشتند. آن هم در میان خروارها خاک و سنگ. یکی دردناک ترین صحنهها، مربوط به یک دختر جوان بود. او جلوی ساختمان فروریخته آمد و فریاد میزد که خواهر بیستسالهاش روی تراس خانه بوده است. میگفت در راه خانه بوده و با خواهرش تلفنی صحبت میکرده و میدانسته که او روی تراس ایستاده است. اما در آن حجم سنگین آوار مشخص بود که چیزی از ساختمان باقی نمانده. آن دختر فریاد میکشید و اشک میریخت و کاری از دست ما برنمیآمد." درد خانوادههایی که همه چیز را از دست دادند در اطراف محلهای حادثه، مادران و پدرانی دیده میشدند که با نگرانی و بیقراری به دنبال نشانهای از فرزندانشان میگشتند؛ صحنههایی که برای این امدادگر بسیار دشوار بود: "مادری بود که فریاد میزد و میگفت بچهام شش ساله بود. مادر دیگری میگفت فرزندم پنج ساله بود. اینها برای خرید بیرون رفته بودند و وقتی برگشتند با آن صحنه روبهرو شدند. حالشان خیلی بد بود. ما سعی میکردیم آنها را آرام کنیم و دلداری بدهیم، اما مگر میشود برای چنین دردی تسکینی پیدا کرد؟ در عرض چند ثانیه زندگی و خانوادهشان زیر آوار رفته بود." صحنههایی که فراموش نمیشوندبرای بسیاری از امدادگران، برخی صحنهها تا پایان عمر در ذهنشان باقی میماند؛ لحظاتی که شدت اندوه و تلخی آنها فراموششدنی نیست. جعفری سرخی میگوید: "این صحنهها را هرگز فراموش نمیکنم. وقتی شبانهروز به کشورمان حمله میشود و کودکان و نوجوانان و سالمندانی که نمیتوانند از خود دفاع کنند قربانی میشوند، واقعاً دردناک است. وقتی انفجار رخ میدهد، طبیعی است که کسانی که در خانه هستند بیشترین آسیب را میبینند. دیدن این صحنهها برایم بسیار سخت بود و قطعاً هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود." بازگشت کوتاه، برای رفتنی دوباره پس از یازده روز حضور در عملیات، او به شهر خود بازگشته است؛ اما میگوید این بازگشت موقتی است و در صورت نیاز دوباره به صحنه بازخواهد گشت: "الان بعد از یازده روز به شهر خودمان برگشتهام، اما دوباره برمیگردم. برای وطنم و مردم کشورم دوباره در صحنه خواهم بود." او از نگرانی خانوادهاش هم میگوید: "در این مدت خانوادهام خیلی نگران بودند. مادربزرگم مرتب تماس میگرفت و گریه میکرد. به او نگفته بودم که در تهران هستم و میگفتم در شهرستان دیگری هستم، اما باز هم نگران بود. وقتی برگشتم مرا در آغوش گرفت و با گریه گفت چرا رفتی. حالش خیلی بد بود. با این حال اگر باز هم لازم باشد، بدون تردید در کنار مردم میمانم. ما کنار مردم هستیم و تا جایی که بتوانیم کمک میکنیم و هرگز عقبنشینی نمیکنیم."
https://spnfa.ir/20260312/28602351.html
https://spnfa.ir/20260312/28599643.html
اسپوتنیک ایران
feedback.me@sputniknews.com
+74956456601
MIA „Rossiya Segodnya“
2026
خبرها
fa_FA
اسپوتنیک ایران
feedback.me@sputniknews.com
+74956456601
MIA „Rossiya Segodnya“
https://cdn1.img.spnfa.ir/img/07ea/03/0c/28602763_0:0:989:741_1920x0_80_0_0_178b7f2995384acf060363be54724304.jpgاسپوتنیک ایران
feedback.me@sputniknews.com
+74956456601
MIA „Rossiya Segodnya“
از عروسکهای خاکگرفته تا فریاد خانوادهها؛ روایت یک امدادگر از صحنههای دردناک تهران
محمدیاسین جعفری سرخی، امدادگر پایگاه امداد و نجات جوارم در شهرستان سوادکوه، از روزهایی میگوید که در جریان حملات اخیر راهی تهران شد و یازده روز در میان آوار خانههای مسکونی برای یافتن نشانهای از زندگی تلاش کرد. صحنههایی از آوار، خانههای ویران و خانوادههایی که در میان خاک و سنگ به دنبال عزیزانشان میگشتند.
محمدیاسین جفری سرخی، امدادگر پایگاه امداد و نجات جوارم در شهرستان سوادکوه مازندران، یکی از نیروها بود که از روز دوم جنگ عازم تهران شد. او درباره آن روزها میگوید: "از روز دوم جنگ به تهران اعزام شدم تا بتوانم کمک کنم و مفید باشم. یازده روز در تهران بودم و در صحنههای مختلف عملیات حضور داشتم. بیشتر مواقع شبانهروز در حال کار بودیم و تقریباً فرصتی برای استراحت نداشتیم. شدت حملات زیاد بود و مدام از یک محل حادثه به محل دیگر اعزام میشدیم. صحنههایی که میدیدم واقعاً دردناک بود و برایم خیلی سنگین بود."
عروسکهایی میان خاک و آوار
در عملیاتهای جستوجو و نجات، گاهی کوچکترین نشانهها عمق فاجعه را آشکار میکند؛ نشانههایی ساده مثل یک کفش کوچک، یک دفتر مدرسه یا عروسکی که زیر آوار مانده است. این تصاویر برای امدادگرانی که در صحنه حضور دارند، بسیار تکاندهنده است. جعفری سرخی یکی از تلخترین لحظات حضورش در تهران را چنین روایت میکند: "یکی از سختترین صحنههایی که دیدم زمانی بود که میان آوارها با عروسکهای بچهها روبهرو شدم. وقتی اسباببازیها و عروسکهای کودکان را دیدم قلبم لرزید. همان لحظه عمق فاجعه را درک کردم. این صحنهها را دقیقاً در اولین ورودم به محل انفجار دیدم. ساختمان مسکونی بود و چند ساختمان کنار هم کاملاً آوار شده بودند. کار ما این بود که وارد ساختمانهای تخریبشده شویم و افراد زنده یا پیکر شهدا را از زیر آوار خارج کنیم. اما وقتی میدیدم بچههای کوچک هم قربانی این حملات شدهاند، واقعاً برایم خیلی سخت و دردناک بود."
مواجهه نزدیک با واقعیت جنگ
این امدادگران هلال احمر در طول سال در حوادث و بحرانهای مختلف حضور داشته است. از سیل و زلزله گرفته تا تصادفات و سوانح طبیعی. با این حال، صحنههای جنگ و حمله به مناطق مسکونی برایش تجربهای متفاوت و بسیار سنگین است: "در جنگ قبلی خیلی اصرار داشتم که به تهران اعزام شوم، اما آن زمان شرایطش فراهم نشد و نتوانستم بیایم. این بار توانستم به تهران بروم و عمق جنگ و حملات را از نزدیک ببینم. من امدادگر هستم و در صحنههای بحران زیادی حضور داشتهام، اما صحنههایی که در این روزها دیدم واقعاً متفاوت و بسیار دردناک بود. چون دشمن خارجی به خاک کشور ما تجاوز کرده بود و مردم بیگناه در خانههایشان کشته شده بودند. دیدن این صحنهها برای هر کسی سخت است."
جستوجوی عزیزان در میان آوار
در بسیاری از عملیاتها، خانوادهها نیز در نزدیکی محل حادثه حضور داشتند. کسانی که با اضطراب و امید چشم به عملیات دوخته و منتظر بودند خبری از عزیزانشان پیدا شود. جعفری یکی از این صحنهها را در میدان رسالت تهران به یاد میآورد: "در میدان رسالت هم وقتی خانههای مسکونی هدف قرار گرفته بود، به محض ورودم چندین عروسک و اسباببازی دیدم. همان لحظه فهمیدم که در این ساختمان هم احتمالاً با کودکان قربانی زیادی روبهرو خواهیم شد." او با اندوه از خانوادههایی میگوید که در کنار آوار ایستاده بودند: "از همه دردناکتر خانوادههایی بودند که جلوی آوار میآمدند و دنبال فرزند یا یکی از اعضای خانوادهشان میگشتند. آن هم در میان خروارها خاک و سنگ. یکی دردناک ترین صحنهها، مربوط به یک دختر جوان بود. او جلوی ساختمان فروریخته آمد و فریاد میزد که خواهر بیستسالهاش روی تراس خانه بوده است. میگفت در راه خانه بوده و با خواهرش تلفنی صحبت میکرده و میدانسته که او روی تراس ایستاده است. اما در آن حجم سنگین آوار مشخص بود که چیزی از ساختمان باقی نمانده. آن دختر فریاد میکشید و اشک میریخت و کاری از دست ما برنمیآمد."
درد خانوادههایی که همه چیز را از دست دادند
در اطراف محلهای حادثه، مادران و پدرانی دیده میشدند که با نگرانی و بیقراری به دنبال نشانهای از فرزندانشان میگشتند؛ صحنههایی که برای این امدادگر بسیار دشوار بود: "مادری بود که فریاد میزد و میگفت بچهام شش ساله بود. مادر دیگری میگفت فرزندم پنج ساله بود. اینها برای خرید بیرون رفته بودند و وقتی برگشتند با آن صحنه روبهرو شدند. حالشان خیلی بد بود. ما سعی میکردیم آنها را آرام کنیم و دلداری بدهیم، اما مگر میشود برای چنین دردی تسکینی پیدا کرد؟ در عرض چند ثانیه زندگی و خانوادهشان زیر آوار رفته بود."
صحنههایی که فراموش نمیشوند
برای بسیاری از امدادگران، برخی صحنهها تا پایان عمر در ذهنشان باقی میماند؛ لحظاتی که شدت اندوه و تلخی آنها فراموششدنی نیست. جعفری سرخی میگوید: "این صحنهها را هرگز فراموش نمیکنم. وقتی شبانهروز به کشورمان حمله میشود و کودکان و نوجوانان و سالمندانی که نمیتوانند از خود دفاع کنند قربانی میشوند، واقعاً دردناک است. وقتی انفجار رخ میدهد، طبیعی است که کسانی که در خانه هستند بیشترین آسیب را میبینند. دیدن این صحنهها برایم بسیار سخت بود و قطعاً هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود."
بازگشت کوتاه، برای رفتنی دوباره
پس از یازده روز حضور در عملیات، او به شهر خود بازگشته است؛ اما میگوید این بازگشت موقتی است و در صورت نیاز دوباره به صحنه بازخواهد گشت: "الان بعد از یازده روز به شهر خودمان برگشتهام، اما دوباره برمیگردم. برای وطنم و مردم کشورم دوباره در صحنه خواهم بود." او از نگرانی خانوادهاش هم میگوید: "در این مدت خانوادهام خیلی نگران بودند. مادربزرگم مرتب تماس میگرفت و گریه میکرد. به او نگفته بودم که در تهران هستم و میگفتم در شهرستان دیگری هستم، اما باز هم نگران بود. وقتی برگشتم مرا در آغوش گرفت و با گریه گفت چرا رفتی. حالش خیلی بد بود. با این حال اگر باز هم لازم باشد، بدون تردید در کنار مردم میمانم. ما کنار مردم هستیم و تا جایی که بتوانیم کمک میکنیم و هرگز عقبنشینی نمیکنیم."