گزارش و تحلیل

فداکاری در میانه آتش و انفجار

© Sputnik امدادگر داوطلب ایرانی که حین امدادرسانی مجروح شد اما در میدان ماند
 امدادگر داوطلب ایرانی  که حین امدادرسانی مجروح شد اما در میدان ماند - اسپوتنیک ایران  , 1920, 04.03.2026
اشتراک
امدادگر داوطلبی که حین امدادرسانی مجروح شد اما در میدان ماند
"از اولین انفجار تا امدادرسانی به مصدومان در خط مقدم، هر لحظه با ترس دشمن برای موج دوم حملات روبرو بودیم، اما وظیفه نجات جان انسان‌ها بر هر ترسی غلبه داشت." این‌ها بخشی از روایت عباس کریمی ورکانی، امدادگر داوطلب هلال احمر است که در بحبوحه حملات موشکی، شاهد صحنه‌های تلخ و فداکاری‌های بی‌بدیل بوده و خودش هم در حین خدمت‌رسانی مجروح شد.
به گزارش خبرنگار اسپوتنیک در تهران، عباس کریمی ورکانی، امدادگر داوطلب هلال احمر گفت:
عملیات امداد و نجات در پی اصابت موشک‌ها آغاز شد. حضور تیم‌های امدادی بلافاصله پس از وقوع اولین انفجار در محل حادثه مشهود بود. فضای عملیات، ترکیبی از ویرانی و نیاز فوری به مداخله سازماندهی شده بود: "از روز شنبه اولین انفجار رخ داد و موشک اصابت کرد. ما چند تیم داوطلبانه در محل حضور یافتیم. عملیات های امدادرسانی و جستجو و نجات را انجام دادیم. روز اول صحنه‌ها خیلی وحشتناک بود. روز دوم نیز در محل‌های مختلف اصابت حضور یافتیم. در یکی از اصابت ها وقتی رسیدم چهار پنج نفر از مردم معمولی در خیابان دچار موج انفجار شده و روی زمین افتاده بودند. آنها را جابه‌جا کردیم. در خیابان ولیعصر، یک خانه خالی را اشتباه زده بودند. درواقع دو مرحله انفجار رخ داد. در مرحله اول و خانه روبروی یک پادگان تخریب شده بود و ما به آنجا رفتیم و داشتیم دنبال افراد در زیر آوار می‌گشتیم. همزمان چندین مرحله دیگر زد و انفجار صورت گرفت. بلافاصله پناه گرفتیم. وقتی اوضاع کمی آرام شد، بار دیگر عملیات را از سر گرفتیم. تا روز سه شنبه هر کجا اصابت صورت می‌گرفت با موتور خودمان را می‌رساندیم."
اولویت نجات جان انسان‌ها زیر آوار
در هر نقطه از حادثه، امدادگران هلال احمر با درک خطر حملات مکرر، تمرکز خود را بر شناسایی و انتقال افراد زنده گذاشتند. این اقدام در حالی صورت می‌گرفت که تهدیدات مستقیم همچنان وجود داشت: "ما به صورت خودجوش و داوطلبانه در سازمان داوطلبان استقرار داشتیم. روز سه شنبه به محض اینکه در میدان فردوسی اصابت صورت گرفت، با همکارانم خودمان را رساندیم. در لحظه اول، اولویت با مردمی‌بود که هنوز زنده بودند. مردم عادی در خیابان یا مستقیماً یا با ترکش و آجر مجروح شده و موج انفجار و ترکش‌های ساختمانی به آنها اصابت کرده بود. چند نفر که زنده بودند و نمی‌توانستند راه بروند را به مکان امن انتقال دادیم به محل برگشتیم تا افراد زیر آوار را خارج کنیم. همان لحظه بود که انفجار دوم حدودا در ده متری ما صورت گرفت. ترکش ساختمان‌ها به ما اصابت کرد. موج انفجار مرا پرت کرد و به شدت مجروح شدم. ناحیه دست راستم آسیب دید و مرا به بیمارستان رساندند. استخوان دست راستم از بازو تا مچ دست ترک خورده است. زخم های سطحی هم روی شانه‌ها ها و کمردارم."
دیگر چشم ندارم، کاش می مردم
در جریان عملیات‌های امدادی ثانویه، امدادگران با شرایط روحی و جسمی وخیم مصدومان مواجه شدند. این شرایط، عمق فداکاری و ایثار را به نمایش گذاشت: "وقتی به بیمارستان گاندی برای امدادرسانی رفتیم، خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم؛ بیمارستانی که پر از نوزاد و بیمار بود و وقتی کامل تخلیه شد، آنجا یک خانم جوان را دیدم که مشکل تنفسی داشت. حتماً باید با دستگاه نفس می‌کشید. برای انتقال این خانم تا آمبولانس، لحظه‌های سختی را تجربه کردیم. آسانسور قطع شده بود و نمی‌شد او را از تخت پایین آورد؛ به سختی او را انتقال دادیم. این موضوع برایم خیلی دردناک بود که این‌ها به چه جرم و گناهی باید در چنین شرایطی قرار بگیرند. در میدان فردوسی هم وقتی زخمی‌شدم، مردی را دیدم که دلم را به درد آورد. او چشمانش را از دست داده بود. در حالیکه خودم مجروح شده و به دوستانم مرا به بیمارستان می رساندند، شنیدم که به دوستانم گفت: چه بلایی سر چشمانم آمده؟ گفتند چیزی نیست فقط با سنگ به چشمانت ضربه وارد شده، ولی آن مرد بغض کرد و گفت: می دانم که دیگر چشم ندارم. همان لحظه آرزوی مرگ ‌کرد. این صحنه برایم تکان دهنده بود."
وظیفه جهادی و تعهد تا پایان
با وجود مشاهده صحنه‌های دلخراش، از جمله شهادت یک سرباز و مرگ دردناک برخی از هموطنان، باور امدادگران به ضرورت حضور در منطقه بحران، بر ترس غلبه کرده بود. این تعهد، ریشه در سال‌ها فعالیت جهادی و آموزش‌های تخصصی داشت: "در حین امدادرسانی صحنه دیگری مرا منقلب کرد. یک سرباز در یکی از انفجارها روی زمین افتاده بود. مشخص بود در حال عبور بوده است. موج انفجار او را پرتاب کرده و سرش به جدول خورده و به شهادت رسیده بود. همینطور یک خانواده را دیدم که فرزند کوچکشان، جلوی چشمشان از دست رفته بود و آنها از شوک این حادثه نمی‌توانستند حرف بزنند. تمام تنم برای این افراد، برای هموطنانم می لرزید.
ولی با این حال، این مساله برای ما نهادینه شده‌ که در این شرایط بحرانی باید هرکاری از دستمان بر می‌آید انجام دهیم. چه بهتر از امداد و نجات؟ باید رفت در عرصه‌ای که مردم عادی نمی‌توانند بروند داخل تا بتوانیم جان افراد را نجات دهیم. در آن لحظات اصلا به این فکر نمی‌کردیم که ممکن است اتفاقی برایمان بیفتد. می‌دانستیم که دشمن خبیث هر کجا را می‌زند، قطعا دو مرحله‌ای است؛ اول می‌زند، بعد صبر می‌کند تا امدادگران و مردم در محل جمع شوند و دوباره می زند تا تلفات انسانی بیشتری داشته باشد. ما این را می‌دانستیم ولی باز هم باید به نجات فکر می‌کردیم. برای همین هم در وهله اول وقتی به محل های اصابت می رسیدیم با صدای بلند مردم را متفرق می‌کردیم. این وظیفه ما است؛ سال‌ها به عنوان نیروی جهادی کار کردیم و این را می‌دانم که باید برای نجات پیش‌قدم شد."

ادامه می دهم

"به صورت داوطلبانه یک سال است که فعالیت می‌کنم، ولی از دانش‌آموز بودم هلال احمر را می‌شناختم و آموزش‌های امدادی را در هلال احمر دیدم. در جنگ قبلی هم حضور داشتیم، در آن جنگ به عنوان نیروی پشتیبان کار می‌کردیم. این یکی دو روز هم که زخمی هستم در حوزه پشتیبانی همچنان کار می‌کنم. یکی دو روز دیگر هم به صحنه برمی‌گردم و تا آخر ادامه می دهم."
نوار خبری
0
loader
بحث و گفتگو
Заголовок открываемого материала