مانی محرابی، کارشناس در این خصوص نوشت: اتحادیه اروپا تا پیش از خروج آمریکا از برجام، خود را بازیگری متفاوت از واشنگتن تعریف میکرد؛ قدرتی که نه صرفاً بر پایه زور، بلکه بر اساس دیپلماسی، چندجانبهگرایی و سازوکارهای حقوقی عمل میکند. برجام، در این روایت، نماد موفقیت "قدرت هنجاری" اروپا بود. توافقی که بدون نقشآفرینی فعال بروکسل و سه کشور اروپایی شکل نمیگرفت و قرار بود الگویی برای مدیریت بحرانهای بینالمللی باشد.
اما پس از سال ۲۰۱۸، شکاف میان ادعا و واقعیت بهتدریج آشکار شد. خروج یکجانبه آمریکا از برجام، آزمونی واقعی برای استقلال راهبردی اروپا بود. واکنش اولیه اتحادیه اروپا امیدوارکننده به نظر میرسید؛ تاکید مکرر بر تعهد به توافق، راهاندازی سازوکار مالی اینستکس و بهروزرسانی آییننامه مقابله با تحریمهای ثانویه آمریکا. در سطح گفتمان، اروپا همچنان میخواست خود را بازیگری مستقل و متوازن نشان دهد.
با این حال، در میدان عمل، اروپا نتوانست از چارچوب تحریمهای واشنگتن عبور کند. تحریمهای ثانویه آمریکا، شرکتهای بزرگ اروپایی را عملاً از بازار ایران بیرون راند. حتی زمانی که قوانین اروپایی از نظر حقوقی مانع تبعیت از تحریمهای آمریکا میشدند، منطق اقتصادی و ترس از جریمههای سنگین دست بالا را داشت. نتیجه روشن بود؛ اروپا به جای آنکه یک مسیر موازی و مستقل ایجاد کند، بهتدریج در مدار سیاستهای آمریکا حرکت کرد.
این روند نشان داد که اروپا از "میانجی بالقوه مستقل" به "هماهنگکننده سیاستهای واشنگتن" تنزل یافته است. این تنزل، صرفاً یک ضعف تاکتیکی در پرونده ایران نبود، بلکه نشانهای از بحران عمیقتر در استقلال راهبردی اروپا در نظام بینالملل محسوب میشود.
امنیتیسازی رابطه با ایران؛ خطایی پرهزینه
دومین ضربه به نقش اروپا، زمانی وارد شد که این اتحادیه تصمیم گرفت پرونده ایران را بهطور کامل امنیتی کند. پیش از آن نیز اختلافات جدی وجود داشت، اما همچنان کانالهایی برای تفکیک موضوع هستهای از سایر مناقشات فعال بود. درگیری اوکراین این معادله را تغییر داد.
با آغاز درگیری اوکراین، ایران در گفتمان امنیتی اروپا از یک "پرونده منع اشاعه" به یک "تهدید امنیتی" ارتقا یافت و سایر مسائل خارج از پرونده هستهای، عملا همگی به پرونده هستهای گره خوردند. این پیوند زدن، فضای مانور دیپلماتیک را بهشدت محدود کرد. وقتی همه اختلافات در یک بسته امنیتی تعریف میشوند، مذاکره دیگر ابزار حل مسئله نیست، بلکه به بخشی از تقابل تبدیل میشود.
اروپا با این رویکرد، از نقش متعادلکننده فاصله گرفت و به بازیگری تبدیل شد که خود را در جبهه مقابل تهران تعریف میکند. قرار گرفتن سپاه پاسداران در فهرست سازمانهای تروریستی، گسترش تحریمهای امنیتی و تاکید بر مکانیزمهای فشار، پیام روشنی داشت؛ اولویت اروپا دیگر حفظ کانالهای دیپلماتیک بلندمدت نیست، بلکه مدیریت تهدید از طریق ابزارهای امنیتی است.
این انتخاب، هزینهای راهبردی داشت. اروپا کانالهایی را سوزاند که میتوانست در آینده بهعنوان واسطه یا تسهیلکننده از آنها استفاده کند. در نتیجه، نهتنها اعتماد تهران کاهش یافت، بلکه توان اروپا برای ایفای نقش مستقل نیز محدودتر شد. امنیتیسازی کامل، اروپا را از میانجی به یک طرف از منازعه تبدیل کرد.
فقدان اهرم اقتصادی و تغییر موازنه بازیگران
نقطه شکست ساختاری اروپا در پرونده ایران، ناتوانی آن در ارائه اهرم اقتصادی مستقل بود. دیپلماسی بدون ابزار اقتصادی، در نهایت به بیانیه و توصیه تقلیل مییابد. اینستکس، هرچند از نظر سیاسی اهمیت نمادین داشت، اما در عمل نتوانست انتظارات حداقلی ایران را برآورده کند.
مهمتر از تجربه گذشته، چشمانداز آینده است. حتی در افق میان مدت نیز بعید است اروپا بتواند در برابر نظام تحریمهای آمریکا، سپر اقتصادی واقعی ایجاد کند. وابستگی شرکتهای اروپایی به بازار آمریکا، سلطه دلار و پیوند عمیق اقتصاد اروپا با ساختار مالی غرب، همگی محدودیتهایی هستند که بهسادگی قابل رفع نیستند. این یعنی اروپا عملاً ابزار نفوذ اقتصادی در قبال ایران ندارد.
در همین زمان، موازنه بازیگران در خاورمیانه در حال تغییر است. نقش چین در توافق تهران–ریاض، افزایش وزن بازیگران منطقهای و تلاش برخی کشورهای عربی برای ورود به چارچوبهای میانجیگری، نشان میدهد که زمین بازی دیگر در اختیار اروپا نیست. بازیگرانی که ابزار اقتصادی، سیاسی یا امنیتی واقعی دارند، جای بروکسل را گرفتهاند.
اروپا در این نظم جدید، نه معمار ترتیبات امنیتی است و نه بازیگر کلیدی در حلوفصل بحرانها. فقدان اهرم اقتصادی، این افول را تشدید کرده و اروپا را به حاشیه رانده است.
بحران اعتبار و آینده نقش اروپا
برآیند این تحولات، به شکلگیری بحران اعتبار اروپا در نگاه تهران انجامیده است. از منظر تصمیمگیران ایرانی، اروپا دیگر بازیگر تعیینکننده محسوب نمیشود. تجربه برجام نشان داد که در صورت عدم توافق پایدار از سوی آمریکا، اروپا توان رفع تحریم یا ارائه ضمانت عملی ندارد. این تغییر ادراکی، مهمتر از اختلافات مقطعی سیاسی است.
در چنین شرایطی، آینده نقش اروپا در پرونده ایران را میتوان در سه سناریو خلاصه کرد. نخست، تداوم حاشیهنشینی؛ وضعیتی که در آن اروپا عملاً بیرون از معادله اصلی باقی میماند و صرفاً به صدور بیانیه اکتفا میکند. دوم، حضور نمادین و تشریفاتی در مذاکرات، بدون قدرت اثرگذاری واقعی. سوم، تلاش دیرهنگام برای بازیابی خودمختاری راهبردی؛ مسیری پرهزینه که مستلزم فاصله گرفتن عملی از واشنگتن و پذیرش ریسکهای سیاسی و اقتصادی است.
اگر اروپا نتواند مسیر سوم را انتخاب کند، باید بپذیرد که بازنده این پرونده است و بازنده بودن، صرفاً به معنای کنار رفتن از یک میز مذاکره نیست. اروپا در حال از دست دادن نفوذ ژئوپلیتیک خود در خاورمیانه، اعتبارش بهعنوان قدرت دیپلماتیک مستقل و امکان اثرگذاری بر ترتیبات امنیتی آینده منطقه است.
پرونده ایران، آینهای است که بحران بزرگتری را به اروپا نشان میدهد؛ فاصله میان ادعای استقلال راهبردی و واقعیت وابستگی ژئوپلیتیک. تا زمانی که این شکاف پر نشود، نقش اروپا در چنین پروندههایی، بیش از آنکه تعیینکننده باشد، حاشیهای خواهد بود.