به گزارش خبرنگار اسپوتنیک در تهران، محمد نوحی امدادگر تیم آنست هلال احمر آذربایجان غربی میگوید: "از روز اول در صحنه حضور داشتم. من از سال ۹۶ در جمعیت هلال احمر فعالیت میکنم و مربی تیم آنست استان آذربایجان غربی هستم. وقتی به محل رسیدیم، بسیاری از خانهها کاملاً تخریب شده بود و شرایط آوار خیلی سخت بود."
فقط چند تکه از پیکر
در یکی از مناطق آسیبدیده، خانههای زیادی در اثر اصابت و انفجار تخریب شده بود. تیمهای امدادی با دقت میان آوارها جستوجو میکردند تا شاید بتوانند افراد زندهای را پیدا کنند. اما در کنار امید به نجات، صحنههایی هم وجود داشت که برای نیروهای امدادی بسیار سخت و ناراحتکننده بود: "صحنههای دلخراشی دیدیم. پای یک دختربچه و دست و سر یک خانم حدود سی ساله را پیدا کردیم. خیلی ناراحتکننده بود و هرگز آن را فراموش نمیکنم. فقط چند تکه از پیکرشان پیدا شد."
شهادت هنگام عبور
در خیابانهای اطراف محل حادثه نیز وضعیت مشابهی دیده میشد. برخی از خودروها درست در لحظه عبور از خیابان مورد اصابت قرار گرفته بودند. موج انفجار باعث شده بود بدنه خودروها کاملاً جمع شود و آسیب زیادی ببینند: "یک مغازه درست روبهروی کلانتری بود. کلانتری را که هدف قرار دادند، چند نفر در حال عبور بودند که همان موقع مورد اصابت قرار گرفتند. موج انفجار همه ماشینها را مچاله کرده بود. دو نفر داخل خودرو بودند و دو نفر دیگر هم روبهروی کلانتری در یک مکانیکی کار میکردند. استاد و شاگرد بودند که همه شان شهید شدند و ما پیکرشان را از روی زمین جمع آوری کردیم."
لحظه خطرناک
در همان روزهای اول عملیات، خطر همچنان ادامه داشت و نیروهای امدادی باید با احتیاط زیاد کار میکردند. با این حال، آنها تلاش میکردند تا هرچه سریعتر منطقه را جستوجو کنند و اگر کسی زیر آوار مانده است، او را پیدا کنند: "روز اول که رفتیم، اولین عملیات در یگان ویژه استانمان بود که مورد اصابت قرار گرفت. ما برای تجسس وارد یک خانه شدیم و سگ زندهیاب را رها کردیم. وقتی وارد آشپزخانه شدیم، کف آن پر از خون بود."
در چنین شرایطی، ادامه عملیات همیشه آسان نبود. گاهی نیروها مجبور میشدند برای حفظ جان خودشان منطقه را ترک کنند و بعد از آرامتر شدن شرایط دوباره برگردند: "در همان لحظه وقتی داشتیم جستجو میکردیم، دستور آمد که منطقه را تخلیه کنیم، چون احتمال داشت دوباره حمله شود. شرایط آوار خیلی بد بود. سریع سگم را بغل کردم و دویدم سمت بیرون."
در مأموریت دیگری نیز تیم امدادی برای پیدا کردن افراد مفقود شده به یک پادگان اعزام شده بود. آنها در حال جستوجو بودند که دوباره شرایط خطرناک شد: "در آنجا دو نفر مفقود شده بودند. ما نفر اول را پیدا کرده بودیم و دنبال نفر دوم میگشتیم که دوباره حمله شد. مجبور شدیم پناه بگیریم و بعد سریع از منطقه خارج شویم."
در کنار مردم بدون ترس می مانم
با وجود همه سختیها و خطرهایی که در چنین عملیاتهایی وجود دارد، بسیاری از امدادگران با انگیزه کمک به مردم در محل میمانند و به کار خود ادامه میدهند. نوحی، درباره دلیل حضورش در این شرایط میگوید: "قبول کردم در این شرایط به هموطنانم کمک کنم و این کار را از ته دل انجام دهم. وجدانم قبول نمیکند که در چنین وضعیتی به روستا بروم و در مکانی امن بمانم. باید در صحنه باشم و کمک کنم."
به گفته او، با وجود خطراتی که وجود دارد، ترس جایی در تصمیم او ندارد و مهمترین چیز کمک به مردم است: "حتی یک لحظه هم ترس ندارم. تا آخرش هستیم و کنار مردم میمانیم."
نجات از زیر آوار
در میان عملیاتهای جستوجو، گاهی خبرهای امیدوارکننده هم شنیده میشود. پیدا شدن یک فرد زنده در زیر آوار میتواند به نیروهای امدادی انرژی و امید دوباره بدهد: "بچههای ما در سلماس توانستند یک نفر را زنده از زیر آوار پیدا کنند. چنین لحظههایی برای ما خیلی مهم است."
با این حال، فشار روحی کار برای نیروهای امدادی بسیار زیاد است. آنها هر روز با صحنههایی روبهرو میشوند که دیدن آنها آسان نیست: "شرایط روحی سختی داریم. صحنههایی که میبینیم، زنها و بچههایی که با ترس و گریه میدویدند، واقعاً دل آدم را میلرزاند. اما مجبوریم خودمان را کنترل کنیم و کارمان را ادامه دهیم."
شوک یک دختر جوان و خاطره ای تلخ
در یکی از لحظات عملیات، صحنهای رخ داد که برای همه حاضران بسیار تأثیرگذار بود. زنی که تصور میکرد مادرش در خانهای است که انفجار در آن رخ داده، با نگرانی به سمت آن میدوید: "یک دختر جوان به سمت خانهای که منفجر شده بود دوید و فریاد میزد مادر. چند بار زمین خورد و دوباره بلند شد. خیلی بیتابی میکرد. تلاش کردیم او را آرام کنیم. به سختی توانستیم او را از محل دور کنیم. خیلی اشک می ریخت و فکر میکرد مادرش داخل خانه است. دچار شوک شده بود و مرتب فریاد می زد."
بعدها مشخص شد که مادر او زنده مانده است، اما لحظههایی که آن زن در میان آوارها فریاد میزد، برای این امدادگر صحنهای فراموشنشدنی بود: "واقعاً صحنه سختی بود و هنوز هم وقتی یادش میافتم، از ذهنم پاک نمیشود."